تبليغاتX
می نویسم با مداد بی نوک

می نویسم با مداد بی نوک

اگه تونستی با مداد بی نوک بنویسی منم می نویسم

عشق مرا باور كن

اي آسمان

عشق مرا باور كن

من خود را در تو جست و جو مي كنم

و با هر نفس تو

ايمانم تازه تر مي شود

فصل غريبي است

سكوت مبهم تو

تمام دفتر كوچك مرا

در ابهام خود فرو مي برد

سكوتت را خواهم شكست

با نگاهي فقيرانه

عشق را در نگاهت

طلب مي كنم

من با نگاهم

درته قلبت نفوذ كردم

و احساس زيبا يت را

با چشمانم خريدم

و با ربان زيبا

به قلب خسته خود

هديه كردم

قلبت را مي شناسم

گلبرگ سرخ است

احساسش را مي دانم

شبنمي كوچك

محبت كردنت برايم غريب نيست

همانند چكيدن شبنمي آسان و راحت

ديدنش ظريف و زيبا

هواي دلت

پر از عطرزيباي

ياسهاي وحشي

و تمام اندامم

عطر آسماني تو را حفظ كرده

دليل اش چيست!؟

سادگي و صداقت!؟

من فريب خورده ي

آن نگاه سنگين ام

هيچ كلامي در پيش چشمانت

       برایم گویا نیست.     

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 19:6  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

        السلام و علیک یا ابا عبدالله الحسین      

ماه محرم رو به همه ی دوستان تسلیت عرض می کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 15:15  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

امروز عشق از این سرزمین کهنه رخت

بر بسته ست

دیگر یارت گرامی نیست

درخت سالخورده بید از رفتنت پریشان

خواهد شد

باد پنجره اتاق خاطراتت را خواهد کوبید

صدایی نمی شنود

آرام آرام از آنجا می گذرد

 و تمام احساست را برای اقاقیها حکایت

خواهد کرد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:37  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

خانه ام ميزبان يک دنيا تنهايی است

همچون آن دشت پهناور

آن راه دراز

آن کوه بلند

گر ننالم گنگم

گم می شوم در ين راز

گر بگويم گنگ است

کو کسی که بفهمد اين راز...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 19:39  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

به دل پناه ببر

همیشه وقتی تنها و نا امید و ملول

تنت روانت از دست این و آن خسته ست

همیشه وقتی رخساراین جهان تاریک

همیشه وقتی درهای آسمان بسته ست

همیشه گوشه ی گرمی به نام دل با توست

که صادقانه تر از هر که با تو پیوسته ست

به دل پناه ببر!آخرین پناهت اوست

تو را چنان که تمنای توست دارد دوست

                                                                  حمید مصدق 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 0:15  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

بی تو ...

چرا با من فقط با من نمی شه چلچراغ چشم توروشن

چرابا تو فقط با تو نگاه من نمی شه لایق خواستن

نگاه کن من چه بی اندازه از عشق تو پرهستم

چگونه در سیاهی دو چشمان تو گم هستم

چگونه می رسم با توبه دنیای شکوفایی

چگونه می شکنم بی تو در اندوه شکیبایی

چگونه می کشم با تو به دوشم بار تنهایی

چگونه میبرم بی تو امروز به فردایی

  نذار تا این همه خواستن سبب ساز جدایی شه

         دلیل مرگ یک عشقه هنوز با تو خدایی شه                    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 21:57  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

دلم همچو آسمان

پر از ابرهای بارانی است

ای کاش دلم امشب بگرید

شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند....

                                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:37  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

آخه چه جوري دلت اومد

 

 

آخه چه جوري دلت اومد تنهام بزاري و بري

 

آخه مگه حرفي زدم زخم زبوني من زدم 

 

آره همش بهونه بود مسئله يار ديگه بود

 

دلت هواي شده بود كارم از كار گذشته بود

 

برو با يارت عزيزم رها كن اين تن منو

 

الهي صد ساله بشه عشق قشنگت عزيزم

 

اما يه قول بهم بده كه يارت و تنها نزاري

 

كه مثل من اسير بشه آواره از خونه بشه

 

منم يه قول بهت ميدم كه يه روز فراموشت كنم

 

قلبم و سنگيش بكنم عشق تو خاكستر كنم

 

اگه يه روز خواستي گلم كسي و نفرينش كني

 

بگو كه مثل من بشه زجر جدايي بكشه

 

 آخه چه جوري دلت اومد تنهام بزاري و بري

 

آخه مگه حرفي زدم زخم زبوني من زدم 

                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:31  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

Click to view full size image

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 16:25  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 18:53  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

ماهي خسته

 

وسعت دلت

به اندازه ي تمام دوست داشتن هاست

و من همچون ماهي خسته ام

ماهي خسته اي كه در حسرت ديدار درياي خيالي اش

در تنگ بلورين پرسه مي زند

و آسمان دريا را در در رويا ي خويش

تداعي مي كند

آن دريا براي من دل تو ست

و آن آسمان براي من

همان چشمان مهربان توست

كه زندگي را در آنها مي يابم

و نوشتن را با آنها از نو آموختم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 15:1  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

مرور زندگي

بيا زندگي را ورق بزنيم

شايد درقرق سطرهاي فردا

حسي پنهان و عجيب

روي لالايي جاده ها خوابيده باشد

شايد برگي از ديروز

روي قدم هاي فردا افتاده باشد

آسمان فردا جور ديگري است

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 15:0  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

من خدا را دوست دارم

من خدا را دوست دارم

در كوير آشنايي

يا به هنگام سحر در حصار سينه ام

ربنا را دوست دارم

وه چه زيباست با خدا گفتن سخن

در دل رويايي شب

بر نياز آسمان پرداختن

با گلوي تشنه مي خوانم

خدا را دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 15:0  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

از ته دل دارم می گم

می خوام ديگه نبينمت

از ته دل دارم می گم

سخته برای هردومون

ولی ديگه بايد برم

يه روزايی می خواستمت

تو توی قلب من بودی

تمام لحظه های من

روزم بودی شبم بودی

روزا به انتظار شب

شبا به انتظار روز

ميومدی، می ديدمت

می ديدی، می گفتی بسوز

ولی تمام اون روزا

کنار تو هدر شدن

آخه دوسم نداشتی تو

چه لحظه هايی سر شدن

ولی می خوام آخر شعر

يه چيزی رو بهت بگم

دلم می گه بهش بگو

دوست دارم، دوست دارم

Click to view full size image

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 15:15  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

نِگا کن مثل قديما مي باره نم نم بارون اما توي ساحل عشق حتي نيست يه رَدِ پامون من و تو غرق سکوتيم مثل شبهاي زمستون مثل مرداب پُرِ حسرت که اسيره تو بيابون دلتو بده به خورشيد بايد از غمها نترسيد عاشق نور و يقين شو بگذر از شباي ترديد عاشقي پر از يقينه رسم عاشقي همينه نذار جون بگيره کم کم تو دلامون بذر کينه دستاتو بذار تو دستام تا بهار زنده بمونه بذار توي ساحل عشق از ما هم ردّي بمونه
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 14:46  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

 نِگا کن مثل قديما

مي باره نم نم بارون

اما توي ساحل عشق

حتي نيست يه رَدِ پامون

من و تو غرق سکوتيم

مثل شبهاي زمستون

مثل مرداب پُرِ حسرت

که اسيره تو بيابون

دلتو بده به خورشيد

بايد از غمها نترسيد

عاشق نور و يقين شو

بگذر از شباي ترديد

عاشقي پر از يقينه

رسم عاشقي همينه

نذار جون بگيره کم کم

تو دلامون بذر کينه

دستاتو بذار تو دستام

تا بهار زنده بمونه

بذار توي ساحل عشق

از ما هم ردّي بمونه

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 14:39  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

 خسته ام

چشم هايم خسته است

ذهنم پر تشويش

قلبم پر درد

گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهويي ندارند

لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند

انتظاري تلخ

نه

انتظار شيرين است

چون پس از پايانش لحظه ي ديدار است

وقتي که صداي نفست در گوش من طنين انداز است

انتظارم ديگر رو به پايان است

با بودن تو

ذهنم پر از آرامش

قلبم مملو از عشق

چشم هايم پر شور

اما

لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند

وصداي نفست را از من باز پس مي گيرند

باز هم

قلبم پر درد

ذهنم پر تشويش

چشم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 14:38  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

تحمل کردن زیباست

اگر قرار باشد روزی به تو برسم

انتظار آسان است

اگر قرار باشد دوباره تو رو ببینم

زندگی شیرین است

اگر قرار باشد مزه دستای تو رو بچشم

مشکلات حل میشود

اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم

اشک ها همه به لبخند تبدیل میشود

اگر قرار باشد تو رو یک بار ببوسم

و لبخند ها دوباره به اشک

فقط اگر ببینم خیال رفتن داری

اما دوستت دارم

از پشت این همه فاصله

از پشت این همه حرف

با چشمانی منتظر بر در

                                 هدیه ی از دوست خوبم علی(پرنده ی عاشق)

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:41  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

تفاهم عميق نگاهم

اي تفاهم عميق نگاهم!

 

تو از تبار كدامين قبيله اي و حرف ها يت ازکدامين ديار؟

 

حرفهاي كه با ترنمش سبز مي شوم

 

تو احساس كلامت را به كدامين افتاب پيوند زدي؟

 

و صداي تو از كدامين باران رنگ گرفت

 

كه مهربان ترين آهنگ محبت است؟

 

چشم هايت بهار كوچه هاي احساس را به وام داشت

 

و دست هايت التيام من

 

تو درمتن زيبا ترين واژهها مي درخشي

 

و در لهجه اي احساس و باغ موسيقي ام صداي تو جاري است.

 

روزي هزاران بار تو را مي سرايم

 

تويي كه درشتاب ثانيه ها مهر را به دنبال مي كشي

 

اي تفاهم عميق نگاهم


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:39  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

عا شقانه

فكر مي كنم كه عشق يك پرنده است

 

يك گل است

 

يك ترانه است

 

يا كه خنده هاي كودكانه است

 

هر چه هست جاودانه است...

 

***

 

فكر مي كنم  كه عشق مذ هب است

 

آب و نان وخاك و خانه نيست

 

مكتب است...

 

***

 

عشق مرگ نيست

 

زندگي است

 

سخت نيست عين سادگي است

 

عشق عاشقانه هاي باد و گندم است

 

اولين پناهگاه كودكي

 

آخرين پناهگاه ادم است

 

روي برگ سرخ لاله هاي نو شكفته در سپيده دم

 

چو شبنم است

 

 يا مسيح در درون مريم است

 

   يا مسيح در درون مريم است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:37  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

كاش مي موندي تو كنارم !

 

مي شدي چراغ راهم

 

كاش مي موندي تا هميشه!

 

مي شدي مونس و يارم

 

 

 

دل تو مثل بهاره

 

مثل بال شاپرك ها

 

دل من مثل زمستون

 

پر ز حس قاصدك ها

 

 

اينجا وقتي كه غروب شد

 

بد جوري دلم مي گيره

 

همش از تنهاي ميگه

 

نمي خواد آروم بگيره

 

 

اي خداي خستگي ها!

 

اي خداي مهربونم!

 

تو خودت بهم كمك كن

 

كه يه وقت تنها نمونم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:37  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

اي ستاره ها

اي ستاره ها كه بر فراز اسمان

با نگاه خود اشاره گرنشسته ايد

اي ستاره ها كه از وراي ابرها

بر جهان ما نظاره گرنشسته ايد

 

اري اين منم كه در دل سكوت شب

نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم

اي ستاره ها اگربه من مدد كنيد

دامن از غمش پر از ستاره مي كنم

 

با دلي كه بوي از وفا نبرده است

جور بيكرانه و بهانه خوشتر است

در كنار اين مصاحبان خود پسند

ناز و عشوهاي زيركانه خوشتر است

 

اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من

ديگران نشاط ونغمه و ترانه مرد؟

اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او

اخر ان نواي گرم عاشقانه مرد؟

 

اي ستاره ها مگر شما هم اگهيد

از دوروي و جفاي ساكنان خاك

كاينچنين به قلب اسمان نهان شديد

اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك

 

من كه پشت پا زدم به هرچه هست و نيست

تا كه كام او زعشق خود روا كنم

لعنت خدا به من ا گربجز جفا

زين سپس به عاشقان با وفا كنم

 

اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك

سر به دامن سياه شب نهاده ايد

اي ستاره ها كه از ان جهان جاويدان

روزني به اين جهان گشاده ايد

 

رفته است ومهرش از دلم نمي رود

اي ستاره ها ,چه شد كه او مرا نخواست؟

اي ستاره ها, ستاره ها, ستاره ها

پس ديار عاشقان جاويدان كجاست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 19:22  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

قهر

نگه دگربه سوي من چه مي كني؟

چو در بر رقيب من نشسته اي

به حيرتم كه بعد ازان فريبها

تو هم پي فريب من نشسته اي

به چشم خويش ديدم ان شب اي خدا

كه جام خود به جام ديگري زدي

چو فال حافظ ان ميانه باز شد

تو فال خود به نام ديگري زدي

برو...برو...بسوي او,مرا چو غم

تو افتابي...او زمين...من اسمان

بر او بتاب زانكه من نشسته ام

به ناز روي شانه اي ستار گان

بر او بتاب زانكه گريه مي كند

در اين ميانه قلب من به حال او

كمال عشق باشد اين گذشته ها

دل تو مال من ,تن تو مال او

كنون كه در كنار او نشسته اي

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و ان فسانه كهنه شد

تن تو ماند و عشق بي زوال او

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 21:51  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

دلم تنگ است

به ديدارم بيا هر شب

دراين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند,

دلم تنگ است.

بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند.

شبم را روز كن در زير سرپوش سياهيها

دلم تنگ است.

بيا بنگر,چه غمگين وغريبانه

در اين ايوان سرپوشيده,وين تالاب مالامال

دلي خوش كرده ام با اين پرستوها و ماهيها

و اين نيلوفرابي واين تالاب مهتابي.

...شب افتاده است و من تنها و تاريكم.

و در ايوان و در تالاب من ديريست

در خوابند

پرستوها و ماهيها وان نيلوفر ابي

بيا اي مهربان با من!

بيا اي ياد مهتابي!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 19:1  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

وقتشه از عشقه تو دل بكنم

وقتشه از عشقه تو دل بكنم

مثل تو كه رو دلت پا ميذاري

ميخوام اين روزا مال خودم باشم

اين مهم نيست كه منو دوست نداري

ديگه فرقي واسه من نميكني

انگاري بودو نبودت يكيه

تا بيام دوباره عاشقت بشم

مي بينم پشت سرم تاريكيه

خواب چشمام و حروم كردي رفيق

تو رو گل ديدم و خوار بودي رفيق

من ساده تو رو ناجي مي ديدم

تو واسم طناب دار بودي رفيق

خوش بحال دل ديونه ي من

تو رو نشناخته عبادت مي كنه

داره ذره ذره مي ميره

ولي به نديدن تو عادت مي كنه

خوش بحال تو كه عاشق نشدي

منو بي بهونه تنها ميذاري

وقتشه دل رو به دريا بزنم

به جهنم كه منو دوست نداري

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 18:14  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

مثه اون موج صبوري كه وفا داره به دريا

تو مهمّي مثه حقيقت مهربوني مثه دريا

چقدر تازه و پاكي مثه ياسهاي تو باغچه

مثه اون ديوان حافظ كه گذاشتم روي طاقچه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 14:22  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

باور كنيد

باور كنيد ، نيروي آدمي ،بي كران است.

باور كنيد ،هيچ كاري از اراده آدمي خارج نيست.

باور كنيد ،كه از عشق آفريده شده ايد ، پس عشق رابيافرينيد.

باور كنيد ،خورشيد به خاطر شما ، طلوع مي كند.

باور كنيد ،خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود ولي بندگان او چرا!

باور كنيد ، لايق بودن هستيد.

باور كنيد ، كه اكنون مهم ترين لحظه است.

.باور كنيد ، كه روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد

. باور كنيد، كه شما هم مي توانيد

و تمام باورهاي خود را از ته دل باور كنيد تا زندگي ، شما را باور كند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 12:56  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

اندوه تنهايي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 21:55  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

خطا

مجازات خطا. . .

واسه هق هق شبونه, تو شدي برام بهونه

واسه داشتن نگاهت ندارم حتي نشونه

ديگه خندهاي نازت واسه من كابوس غم شد

ديگه اون عشق قشنگت از من و دلم جدا شد

ديگه من تو رونمي خوام تو شباي نا اميدي

دلم از نگات گرفته بمونم با چه اميدي

بخدا سهم من از توشباي غصه و غم شد

ديگه از وقتي كه رفتي شب و روزم مثل هم شد

نمي دونم كه چرا باز نگاهم يي نگات

شايدم ميخواد بگه دل,اين مجازات خطاته...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 18:4  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  | 

عشق آدما به هم قصه خنده داريه

اولش قشنگ و بعدش همه گريه زاريه

وقتي عشقا همه از دم مثه هم تموم ميشن

چرا باز بايد شروع كرد آخه اين چه كاريه ؟

آدما عادت دارن از همديگه بت بسازن

راه صد ساله رو يك ساعته چار نعل بتازن

وقتي كه قديمي شد بگن ديگه خسته شدن

بگن اين كهنه شده به اون يكي دل ببازن

روز اول آدما مي ميرن از دوري هم

روز بعد مي نالن از بدي و ناجوري هم

مي رن و رو هم مي ريزن با يكي روز ديگه اش

نه واسه تنهائي شون براي چشم كوري هم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 16:12  توسط زرنگی . بگم که بفهمی  |